Tuesday, August 02, 2005

help
ديشب تا دير وقت با ميلاد سر كار بوديم
شب ساعت 2رسيدم خونه
مامان رفته شمال
بابا خيلي شاكي شده بود
آخه الان 3 هفته است كه درست نديدمش
هر روز صبح زود ميزنم بيرون و شبها تا دير وقت سر كارم
ميكه كار هرشبت شده
راست ميگه هر شب ساعت 1 يا 2 ميرم خونه
ديگه ديشب كفرش در اومد
صبح هم كه اومده بود بره ديده بود ماشين
پنچره
كلي ديرش شده بود اومد بالا و سوييچ رو پرت كرد رو تختم و
با اون يكي ماشين رفت
صبح وقتي ميخواستم بيام اول زاپاس رو انداختم زير ماشين بعد اومدم سر كار
يعني ماشين رو نياوردم
الان زنگ زده بود بهم كه چرا ماشين رو نبردي
خوب ديگه
ميخواست از دلم در بياره
ميگفت آخه كاري كه برات منفعت نداره نكن
ميگفت چرا بيشتر از ساعت كاريت كار ميكني
ميگفت اندازه حقوقت كار كن
من كه اول و آخرش ميرم سر كار بابام و همون كار رو ادامه ميدم
نميدونم چي كار كنم دارم ديوونه ميشم
خيلي به آينده فكر كردنكار سختيه
اين هم از اين همكار جديدم كه بد تر عوض كمك حال بودن بد تر داره كارم رو زياد ميكنه
همش پاي تلفن داره با اين و اون حرف ميزنه
از روزي كه اومده هرشب صندوقم اشتباه ميشه و بايد تا دير وقت بشينم حسابم رو ببندم
كاش ميشد اصلا نياد
اي خدا من چي كار كنم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home