Saturday, January 21, 2006

تصور كنين فردا امتحان ادبيات دارين و امروز روزي كه ميخواين صبح رو حسابي بخوابين تا سرحال بيدار شين كه بتونين خوب درس بخونين
ولي صبح زود از خواب بيدارتون بكنن
- خواهر گرام : اميرحسين . . . قربونت بشم من رو ميبري خونه شادي اينها؟
خوب مسلما هرگسي يك كم طالع بيني چيني خونده باشه ميدونه كه متولدين تير ماه سال 1362 استعداد فرواني براي تاكسي سرويس شدن دارن
البته خوب تو كتاب طالع بيني چيني نوشته كه: ( حاضرند ساعت ها رانندگي كنند و ساعت ها در فرودگاه منتظر رسيدن هواپيما شوند تا آشنايانشان
مجبور نشوند از تاكسي استفاده كنند.) خلاصه بعد از اون هم خواهر عزيزتون دچار عذاب وجدانتون بكنه كه حتما موقع برگشتن براي بابا اينها نون بربري بخري ، خوب يك ساعت هم توي سرما بايد صف وايسين تازه بعدش هم كه ميرسين خونه ميبينين دختر همسايه يك نون خاشخاشي حسابي برشته آورده كه شما اصلا روتون نميشه نوني رو كه با افتخار ميخواستين نشون بدين رو، رو كنين بعد هم گيج خواب برين توي رختخواب به اميد اينكه يك ساعت ديگه سرحال پاشين درس بخونين و بعد از 3 ساعت يعني ساعت 1 ظهر با هر جونكندني بيدار بشين و وقتي ميخواين شروع به درس خوندن بكنين متوجه بشين كه كتاب ندارين و وقتي به جزوه هاتون مراجعه ميكنين ببينين كه تازه جزوه هاتون هم نيست !
خدايش چه حالي بهتون دست ميده ؟ من ديروز دچار اين داستان علمي تخيلي شده بودم ، علمي از اين جهت كه مربوط به درس بود و تخيلي از اين جهت كه همچيني بگي نگي يك كمكي غير ممكن ميزنه . به هر حال فكرم رو متمركز كردم و يادم افتاد كه كتاب دست كي بود و مجبورش كردم برام بياره تازه وقتي هم بهش گفتم كه كتابم رو بيار با پر رويي تمام مي پرسه : ( پس من چي بخونم ؟ ) كه تازه آقا كتاب رو ساعت 5 بعد از ظهر برام آورد
با يك كم ديگه تفكر يادم افتاد كه جزوه هام هم دست كيه و با اون هم پس از يك شور نيم ساعته توافق كردم كه جزوه هام رو برام فكس كنه كه چشمتون روز بد نبينه اگه شما تونستين خط ميخي رو بخونين من هم تونستم اون فكس ها رو بخونم.
شب ساعت 2 خوابيدم صبح ساعت 6 بيدار شدم وقتي از در خونه رفتم بيرون با خودم گفتم : (3 نمره كلاسي 10 نمره هم رو ورق ، خوبه ديگه خدا بده بركت) وقتي رسيدم دانشگاه متوجه شدم كه همه به اميد من اومدن من هم اميد همه رو نا اميد كردم و رفتم يك گوشه غريب نشستم 5 دقيقه مونده بود كه برگه ها رو بدن ديدم هاله و مريم و هانيه و سمانه و رويا و مانلي دارن اسم يك سري كتاب با قرن و نام نويسنده و انواع سبك و انواع نثر و از اين چيزها با هم مرور ميكنن ، درست همينجا بود كه متوجه شدم بايد يك بار ديكه اين واحد رو بردارم از وقتي برگه ها رو دادن تا وقتي كه برگه ام رو دادم ديگه هيچي يادم نيست ولي الان كه از سر جلسه اومدم بيرون نميدونم چي كار كنم كه نمره ام رو برد نره آخه هر كس نمره بيست من رو ببينه به خصوص اونهايي كه به اميد من اومده بودن صد در صد يك تروريست حرفه اي استخدام ميكنن واقعا نميدونم اين چيز هايي كه رو ورق نوشتم از كجا اومدن . خداجون قربونت بشم 20 نمره از ورق 3 نمره هم بابت تحقيق مولانا.
بعد از جلسه امتحان وقتي اومدم برم سوار ماشين بشم بيام محل كارم مانلي و هاله اينهارو ديدم كه تو ماشين رويا بودن و از من خواستن برم كمكشون و برفهاي روي شيشه رو با هم پاك كنيم كه زود برن آخه اينطور كه ميگفتن ظاهرا ديرشون شده بود من هم از همه جا بي خبر با نيت خير رفتم جلو كه يكهو در ماشين باز شد و تنها عضو باقي مونده تو ماشين يعني مانلي با يك گوله برف بزرگ مراسم تشكر رو به جا آورد من هم كه با خنده هاله اينها رو به رو شده بودم بدون توجه به اينكه صندلي هاي ماشين خيس ميشه با يك گوله برف به اندازه تقريبي دو برابر گوله مانلي رفتم تو ماشين و تا آخرين ذره اون برف رو با خونسردي تمام وارد يقه مبارك اون بنده خدا كردم و از اينجا بود كه جنگ برفي شروع شد و بعد از پانزده دقيقه استقامت تنها جايي كه تونستم بهش پناه ببرم توي ماشين بود ولي تو اين لحظه خودم رو با انبوهي برف روي صندلي هاي ماشين مواجه ديدم.
غلط نكنم براي امتحان بعد كسي نمياد اخه همه به احتمال زياد يا سينه پهلو ميكنن يا آنفلانزاي برفي ميگيرن.
راستي وقتي برگشتم كه ناهارم رو از خونه بردارم بيام محل كارم متوجه شدم كه خواهر گرام رو بايد ببرم زعفرانيه دانشگاه از- جهت توضيح- من محل كارم سعادت آباده دانشگاهم فرمانيه منزلم شهركه خودتون قضاوت كنين ببينين اگه برم تو آژانس موفقتر نيستم؟
اين كه جاي كامنت نداشت نظرتون رو در مورد اين بگين. . . .
استادمون انتهاي برگه امتحان نوشته بود :
دچار يعني عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي بيكران دريا باشد.
شما چي فكر ميكنين؟

Friday, January 06, 2006

جواب دل من رو كي ميده؟
زاهـــد بودم تـــرانه گویـــم کردی سر دفتر بزم و باده جویم کردي

سجـــاده نشین با وقـــاری بـــودم بــازیچه کودکـــان کویــم کـردی
تو این مدت داشتم وبلاگهای بچه ها رو میخوندم و با روحیاتشون اشنا میشدم
مثلا
رها اینکه چقدر به خواهرش علاقه داره و اینکه حاضر نیست به هیچ قیمتی از اون دور بمونه یا مثلا توپولی که چقدر غم غربت داره اذیتش میکنه یا رز که چقدر با احساس از عشق مینویسه یا مثلا صبرا که چقدر بی معرفته این همه مدت من پست هام رو بهش اختصاص دادم اصلا نیومد بگه خرت به چند من .
ولی خودم هم تو این مدت خیلی فکر کردم دیدم وقتی آدم به یکی دل میبنده دل کندن ازش خیلی سخت تر از اونی که حتی بتونی تصورش رو بکنی !
عجب آن دلــبر زیــبا کجــا شــد؟ عجب آن سروخوش بال کجا شد؟
میان ما چــو شمــعی نــور مــیداد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد؟
بــرو بر ره بـــپرس از رهگـذران که آن هــمراه جــان افزا کجا شد؟
چو دیــوانه همی گردم به صحـرا که آهــو اندرین صحرا کجــا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد زگریه که آن گوهر در این دریا کجا شد؟

خدایا کمکم کن
داشتم فراموشش میکردم یعنی فکر کرده بودم که میتونم ولی این آخرین تحقیقی که در مورد مولانا برای دانشگاه کردم و کلی عوامل دیگه باعث شد دوباره دلم هوایی شه
خدایا کمک کن

Sunday, December 11, 2005

به چندتا پست قبلیم سر بزنین میبینیم که این بحث من و صبرا به خاطر چی بوده صبرا خانم گفته ی من رو
انکار میکنن و من دارم دلیل بر صدق گفته ام میارم .
من نوشته بودم که مقصر ما هستیم ولی صبرا این جواب رو داد:
ما همیشه مقصر نیستیم . روح جاهایی می رود که به او اجازه حضور داده باشند . در چاردیواری ذهن ما همیشه میله هایی هستند که به کشنده ترین زهر ها آغشته اند . گاهی اتفاق می افتد بلایی مزمن که وادارم می کند به رویش آغوش نگشایم .
چرا همیشه ما مقصریم درسته که روح جاهایی میره که اجازه بهش داده شده ولی اگه ما چشممون رو باز کنیم و عقلانی عمل کنیم و روح رو درست پرورش بدیم میتونیم خیلی راحت به روحمون یاد بدیم که کجا بره و کجا نره .
در مورد اون میله ها و زهر های کشنده ..... من انکارشون نمیکنم ولی همه اونها زائده تصورات ما هستن.
اگر ما درست عمل کنیم این میله ها هیچوقت به وجود نمیان
در مورد قسمت آخر :
کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
من نفهمیدم یعنی چی !

Thursday, November 17, 2005

جوابيه
تو پست قبلیم در مورد زایده ای از روح براتون گفتم
ولی
صبرا برام نوشته بود گاهی روح سر زا میره
و ما نمیدونیم این لغات از کجا میان و یا حتی این نوزاد چه مینوشد و در کدام آغوش میخوابد
اون وقت تکلیف چیه ؟
به نظر من مقصر ما هستیم که هنگام تولد درست از روح مراقبت نمیکنیم و نمیتونیم اون رو حفظش کنیم که زنده بمونه تا فرزندش رو در آغوش بگیره و از شیره وجودش سیرش کنه

Tuesday, November 08, 2005

Something About Love
Love is offspring of spirintual affinity and unless that affinity is created in amoment, it will not be created in years or even generations.

Thursday, October 13, 2005

در سخن پنهان شدم چون بوي گل در برگ آن
هركه خواهد بعد از اين در سخن جويد مرا

Monday, October 10, 2005

WHAY
چرا از من گذشتي بي تفاوت
.
.
.
چطور دلت اومد تنهام بذاري؟
.
.
.
تو منو تنها نذار اي خدا
خدا
.
.
اول و آخرش خود خداست
همه اينها براي رسيدن به خداست